محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

958

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

* ( بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً من دُونِ الله . 3 : 64 ) * همى گويد : اى جهودان و ترسايان ، بياييد به سوى سخنى كه به ميان ما و شما يكسان است و آن آن است كه جز خداى را نپرستيم و هيچ چيز با او انباز نكنيم و ديگرى را بر او نگزينيم . و شما دانيد كه اندر چه حاليد از فتنه اندر دين و بلا اندر ريختن خونهاى شما و ببردن غنيمتهاى شما . و من شما را همى دعوت كنم و به كتاب خداى عزّ و جلّ خوانم و به سنّت پيغمبر عليه السّلام و نگاه داشتن ضعيفان و جهاد كردن با ظالمان . و حقّ اهل بيت رسول خداى بشناسيد و به نزديك من آييد اى بندگان خداى عزّ و جلّ ، و بپرهيزيد از آنكه عذاب فرستد بر شما همچنانكه بر امّتان ديگر فرستاد كه پيش از شما بودند از عاصيان ، و به حقّ باز آييد و به حقّ كوشيد و خداوندان حقّ را نگاه داريد و ايشان را يار باشيد تا از رستگاران باشيد و السّلام . چون يوسف اين نامه را برخواند بفرمود تا آن مرد را گردن بزدند و كس فرستاد به حكم بن الصلت و بفرمودش كه طلب زيد بن على كن . و سرهنگى را بفرستاد نامش عبّاس بن يزيد به كوفه تا طلب او كند . پس گروهى از آن [ مردمان ] كه به بيعت زيد اندر بودند پيش او آمدند و گفتند : چه گويى اندر حق ابو بكر و عمر ؟ گفت : از خداى بترسيد و اندر حقّ ايشان جز نيكويى مگوييد كه من جز نيكويى نگويم ، و از پدران خويش از هيچكس نشنيدم كه ايشان را جز نيكويى گفتند . ايشان گفتند : ما نپنداريم كه بنى اميّه نيز بر شما ستم نكردند ! زيد گفت : اين نه يكسان است كه بنى اميّه جدّ مرا بكشتند و مدينه را سه شبانروز غارت كردند و پليدى و آتش به خانهء خداى انداختند ، و ابو بكر و عمر از اين هيچ نكردند . ايشان خشم گرفتند و گفتند : برادرزادهء تو ابو جعفر بن محمّد از تو حقّتر بدين كار . و او را فرو گذاشتند : رفضوا زيدا ، و اين نام روافض بر ايشان بماند كه زيد را فرو گذاشتند . پس از آن به مدينه شدند نزد ابو جعفر الصّادق و او را سلام گفتند و گفتند : يا ابن رسول الله ، ما با عمّ تو زيد بن على بيعت كرده بوديم و ليكن او را پرسيديم از ابو بكر و عمر ، او گفت : من ايشان را جز نيكو